هوالمحبوب از وقتی چشمم را باز کردم جلوی پایم راه بود. راه را تاجایی رفتم که متوجه شدم باید به جای چاله محله آسیابک بیایم تهران ، دانشگاه امیر کبیر تا بعد از چند سال به ما بگویند مهندس برق. مثل برق گذشت. اما دانشگاه دیگر راه تنها را نداشت ، بلکه آن راه پر از چاه بود و چاه چاه ضلالت بود و دام های روشنفکری و تجدد خواهی در آن گسترده بودند. خدا را شکر که به مدد انفاس شهدا چاه ما را از راه بازنداشت. زیارت شهدا در هر سال پاداش شکرانه زیارت در سال قبل بود و خدا کند تا راهروی قسمت ماست دست عنایت شهدا راه را از چاه برایمان مشخص کند. انتخابات ریاست جمهوری نهم افتاد آخر ترم ششم تا راه برایمان باریکتر شود و چاه در وسط این راه باریک گشادتر اما تا مدد شهدا هست راه به فراخنای هستی در زیر پای آدم گسترانیده است و خدا تا انتهای راه با ماست اما این قصه عاشقی دراز است هنوز... یا علی